Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

تل سیاه گوشه ای ازبیابان وسیع و خشکیست که در چنبره ای از سیمهای خاردار محصور گردیده و ترکیب متجانس از خشونتهای انسان و طبیعت را با هم آمیخته است. بیابان تل سیاه برهوت تفتیده ایست که با سیمهای خاردار، میله های آهنین، دیوارهای پرخون، حُجره های تـنگ و تاریکش از سالها شاهد روز مرگی ملتی بوده است که انسانهای سر گردان آن بیشترین آوارگان قرن بیستم را تشکیل میدهند. تل سیاه با آن فضای پرعفن وخفن و با آن شلاق و چماقش خاموشی مرده و سنگینی را تحمیل میکند که بیشتربه سکوت رنج خانه اموات میماند تا به یک کمپ پر جوش مهاجرین. تل سیاه قبرستان انسانهایست که هنوز نفس میکشند، راه میروند، دوست میدارند، کینه میورزند اما زنده نیستند و شاید سالها قبل مرده باشند.

 

 

هویت قاچاق

 

ارشاد احمد ولد ابراهیم چوهدری به گفته خودش از قوم عباسی شمال شرق پاکستان بود که سالها قبل نیاکانش درلاهور سکنی گزیده بودند. میگفت پدرش آفیسر اردو بوده وخودش تا آن زمان خوب روزگاری گذرانده در سر زمین پر نعمت پنجاب. او از فناوریهای اتومی که در آن سالها دستاورد تازه و افتخار عمده پاکستان بود با غروروغلو یاد میکرد و میگفت که دیگر پاکستان "همارا قوم" در دفاع از مسلمانان جهان و درمقابله با کفاربیش از هر کشورمسلمان دیگر امکانات دارد.

عصمت عارف هم ازداکه بنگال بود. او از موقعیت مهم بنگلادیش در گیرودار و مخاصمات هند وپاکستان میگفت. میگفت ارتش بنگال آدم خور است. هند بعلت مناقشات بر سرکشمیردر برابر پاکستان با ما بسیار میانه خوب میکند، مثلا من وقتی از پاکستان خارج شوم مستقیم با خط آهن هند به خانه خود میروم و آنجا از من کسی روادید نمیخواهد. میگفت غذای اکثرمردم بنگال شوله برنج است. بسیاری ازمردم روزانه هر سه وقت صبح، چاشت و شب برنج جوش داده شده میخورند. کمترکسی روغن مصرف میکند. در بنگال هنوز آمار دقیق نفوس معلوم نیست اما جمعیت ما از پانزده کرور(150 ملیون) هم تجاوز میکند و ادامه میداد که علت ازدیاد نفوس هم عدم رواج جنگ است!

ارشاد احمد و عصمت عارف هر دو تحت تاثیر بخش بازاری سینمای هند بودند اما گاهی هم تصنیفهای محمد رفیع، فتح علی خان، پنکچ آدهاس و استاد محمد حسین را هر چند ناشیانه برای ما بچه های افغانی میخواند. گاهی اوقات همه به آنان و به دقت گوش میدادیم و بار ها شد که من از روی دلتنگی ترانه (جدایی) ساخته مهایا گوویند را فرمایش داده بودم و ارشاد احمد هم خوانده بود. هر چند دقایقی ازآن روزهای حقیرما با این ترانه ها و جرو بحث ها میگذشت اما دلهره، وسواس وترس لحظات دایمی ما را پر میکرد و مثل خوره مغز همگی رامیخورد. ما شش نفرافغانی به علاوه ارشاد احمد و عصمت عارف  نزدیک به یک هفته میشد که روی آفتاب را ندیده بودیم زیرا شبها راه میرفتیم و روزها در بیغوله های ماکو،باشکند، سلطان آباد، کلیسا کندی و وادی چالدران میپاییدیم. صفدری، رضا، محمد ، یونس و من از جاغوری ولایت غزنی و اسمعیل از قیصار ولایت فاریاب و آن دوی دیگر که تفصیلش رفت. بازی تقدیر سرنوشت ما چند نفر را در دامنه های مرتفع آرارات بهم پیوند داده بود بدینگونه ما با هم آشنا شدیم، اما آن شب :

شبهای آخر ماه ربیع الاول بود. ماه در انتهای شب طلوع میکرد بنا براین شب تاریک و ظلمانی بود. مشتری و شاید چند ستاره از آن بالا روشنایی کمرنگی به تپه های اطراف میرساند. در فاصله پنجاه متر بالاتر روی گردنه اگر کسی میبود براحتی آسمان نما گشته به چشم میخورد. من در همان حال که با تمام توان دستکولم را از پشت زانو هایم بلند کردم آخر تپه را به دقت دیدم آن بالا چیزی نبود اما یکبار صدای  خشک باز شدن قید تفنگ و رد شدن مرمی را از انتهای صف پنجا - شصت نفری ما شنیدیم که  بدنبال آن با یک فرمان زنگدار(ایست!) همه مثل یک گله رم کردند. شاید هرگزصدایی با آن وحشت نشنیده باشم که مثل یک بمب پر قدرت صف متراکم ما را از هم پاشاند و هر آوازی دیگرحتی نفس ها را در سینه بند ساخت. اکنون تنها صدای پای ژاندارمهای مسلح بود که بچه ها را مثل بزغاله های باران زده جمع میکرد و هر گاه که دستش بر یقه ای میافتاد صدای پا هم دو یا سه جوره میشد. در آن تاریکی شب کس کسی را نمیدید اما با این صدای پا همه از آن فاصله میگرفتیم. با گوشها بهترازچشمها میدیدیم. از روی علفهای تر و نمناک به بالایی تپه سینه خیز رفتیم. آنهاییرا که گرفته بودند از همان پایین از راه آمده بر گشتاند. صدای پای بچه ها تا دقایقی بعد گم شد. هر قدر نفس عمیق میگرفتم بازهم خیال میکردم که نفسم گیر کرده و خفه میشوم. نمیدانم چرا احساس میکردم که زبانم مثل یک توته چوب خشک بیخ بیره های دندانم را آزار میداد کمی دستها و گـردن را حرکت دادم. گوشهایم اما، حالت عادی داشت زیرا از همان لحظات اول با هوشیاری تمام صدای جا بجا شدن مرمی را شنیده بود و من دقیق تشخیص داده بودم که  دو سه بار گید مسلسل روی شاجور ها دوید و مرمی ها را آماده فیر ساخت. اکنون با صدای وز وز باد که شاخه های بلند علفها را تکان میداد زبان هم در کام ما نرم شد و کم کم به گپ آمدیم.

-         رفتند.

-         آنها را بردند.

ما هشت نفر باقی مانده بودیم. پیشرو هم به کمک روشنایی مبایلش به ما نزدیک شد. مثل یک چوپان که رمه اش را گرگ زده باشد حساب ما را گرفت دستش را عقب گوش برد چهار سو را ترصد کردو یک کلاف نوار سفید رنگ از بغل جیبش کشید سر آن را به کنده علفی بست و گفت که دنبالش کنیم.

-         "بیچه ها از نوار سیفید بیجیرین. احتیاط کنین خطر میین هس."

براستی آنسوی تپه ماین گذاری شده بود ما از خط رد میشدیم. بلندیهای تپه در معرض روشنایی نور افگن ها ی مرز قرارداشت. در سراشیبی عقب تپه که رسیدیم در دور دست شهرک مرزی را چراغان دیدیم  واین به ما قوت دوباره داد اما پیشرو میگفت که تا آنجا شانزده کلومتر راه است و از یکصد متری سیم های خار دار شروع میشوند. ما همه در سرور وخوشحالی شانس خود غرق بودیم. من دنبال پیشرو نفر دوم بودم یکبار نور افگن مستقیم روی ما تابید و سایه های ما دراز تر ازخود ما در امتداد نوار سفید رنگ کشیده شد همگی روی علفهای تر و شبنم زده پروت کردیم و همان طور به پیش میخزیدیم . لحظه ای بعد سرم را کمی بلند نمودم. نوک تیز سیم خاردار به پشت گردنم خورد دوباره خم شدم. نفر اول مثل بید ترملرزید نمیدانم از سرما بود یا میترسید. پیشرو دستش را روی چشمانش سایبان ساخت و به دقت سراشیب تپه رادر روشنایی نورافگن ها دید. ما معطل ماندیم تا نیم ساعت وتا یک ساعت او هر چند دقیقه یک بار این کاررا میکرد. طاقت همه طاق شد. گفتم منتظر چه هستیم . جواب نداد. فقط طرف من گردن کج نمودو به چهره ام که زیرسیمهای خار دار ودر میان علف های نم ناک قرارداشت سیل کرد. شاید یک ساعت دیگر هم گذشته بود که باز پرسیدم:

-         چرا نمیرویم.

-         قرار است از اونسوی مرز کسی اومده شما رو ببره.

-         پس شما ازین به بعد با ما نیستید؟

-         نه! من ازین به اونور راهو نمیدونم.

-         با آنها کجا وعده داده بودید.

-         همینجا.

-         پس چرا نیامدند.

-         چیمدونم. شما باشید همین جا. من ازآن بالایی زنج میزنم.

از کنار یک یک بچه ها راه آمده را برگشت. به همکارانش تلفن زده آمده مارا بر گشتاند. خیال کردم چیزی مثل یک چکش از بالا بر قلبم فرود میاید. ما آنشب بر گشت خوردیم.

دونیم ساعت دیگر راه را بر گشتیم و قبل از آنکه هوا روشن گردد در تندورخانه ای اطراق کردیم که به قول صاحبش یاد گار دوران مقاومت در برابرهجوم روسیه تزاری بود. شکل ساختمان هم شباهت زیاد به سموچ و راهرویهای زیر زمینی داشت گویی تندور خانه با راهرویهای متعددش را از ته زمین بیرون آورده باشند وقتی در دخمه را از بیرون باز میکردی یک دالان باریک را میدیدی که آخرش هم به سراشیب میرفت وهم کج گشته بود دست چپ به خانه گوسفندان منتهی میشد که از بس گاز امونیک داشت آدم نمیتوانست حتی سه ثانیه تاب بیاورد به مجرد اینکه دروازه آن را گشودم گازی به تندی پیاز قندز به صورتم خورد ودر جا آب چشمانم را کشید. نفس آدم بند میشد. جای چند صد گوسفند بود حتی یک دریچه هم نداشت. دست راست یک دربند اطاق متروک قرارداشت که نه مربع بود و نه مستطیل یک سمت آن سالها قبل لمیده بود یک دهلیز تاریک اطاق مذکور را به تندور خانه محل اصلی بودو باش ما وصل میکرد. این تندور خانه ها در همه جا شبیه هم بودند. یک اطاق مربع شکل که چهار ستون قوی چهار پُشتول اصلی را آن بالا تکیه میداد وروی این چهار پُشتول تیر های دیگر را بالترتیب و به شکل کفتر خانه چیده بودند. هر تیر همانگونه که بالای هم چیده شده بودند نزدیک شده میرفت تا به آخر سقف که درآن ارتفاع چند متری سوراخی را میساخت که از همهء دنیای بیرون تنها یک وجب دل آسمان را به ما نشان میداد. این بیغوله های متروک که هر روز ساعتی قبل از تاریکیهای آخر شب ما را در خود فرو میبرد و شامگاهان دوباره به تاریکیها تحویل مان میداد برای ما به مراتب بد تر ازیک زندان بود زیرا آدمها از راه جرم به زندان میروند اما، ما با این زندانها به جرم میرسیدیم، جرمیکه هنوز از راه نرسیده مکافات میداد و لحظات زندگی ما را که در عنفوان جوانی ازغریبترین های یک نسل سرگردان بودیم یکی یکی سر میبُرید ودرین حال هیچیک نمیدانستیم دقایقی بعد چه اتفاقی خواهد افتاد.  زیر چنین سقفهای بودکه آشنایی ما بیشتر شده میرفت و شاید خصایل ما هم از یگدیگر رنگ میگرفت و ارشاد احمد از ظرفیت پاکستان غربی در امر پاسداری امت مسلمان میگفت و عصمت عارف هم از ازدیاد نفوس پاکستان شرقی در سایه امن و آرامش. ما در میماندیم که چه بگوییم. گاهی چنین پیش میامد که مثلا صفدری با یکی از بچه ها عملکرد قوماندانان منطقه را سبک سنگین میکرد و چه بسی که دنباله بحث شان به مشاجرات لفظی میکشید و درین حال ارشاد احمد و عصمت عارف با دهان باز بسوی ما میدیدند.

یک توته پنیر، یک عدد تخم مرغ جوشداده شده و یک بسته بسکویت (ساقه طلایی) تمام خوردنی ای بود که بابت آن بایست حدود سه میلیون لیر میپرداختی و صاحب تندورخانه تنها کسی بود که میتوانست این چیز ها را برای ما تهیه کند. او مردی سن پخته به نظر میرسید. موهای سپید، صورتی فرتوت، تیره اما تراشیده ای داشت. گویی دندانهای تختش افتیده بودند و حین گپ زدن گونه های پر چروکش کج وکول میشدند. چانه تراشیده، چشمان پر، دندانهای معوج، قد نارسا و دستهای پینه بسته اش که طراوت و شادابی سالهای جوانی را پاک از دست داده بود چنین مینمایاند که او نیز سالیان دراز رنج کشیده و محنت دیده باشد. نامش (اژدر!) بود. اژدرمیگفت موهایم را در همین راه سفید کردم. اول ها گوسفند قاچاق میبردم بعد چیز های دیگر و امروزه هم آدم. او میگفت " از میان همه کسانیکه ازین مسیر میروند از جنوب شرق آسیا تا هند ی و پاکستانی و تاجیکی من به شما افاغنه پشت دست داده ام". و ادامه میداد که افغانها مردمان عجیبی هستند. بیشتر مثل آهوی نر شرور و سر کش اند تا همچو گوسفند تابع و ملایم. میگفت با آنهم رد کردن سه نفر بچه های افغانی از مرز آسانتر از یک نفر فلیپینی است. هر بار که فرصت دست میداد اژدر از هر دری سخن میگفت طی آن یک روزسه چهار بار به ما سر زد و بار آخر که اورا دیدیم گفت میرود تا مقدمات حرکت را فراهم کند که شب در راه است و راه در پیش ولی نه آنشب که دیگر هرگز اورا ندیدیم.

ساعت حوالی 7 شام بود. چراغ تیلی و نیم مرده درون دخمه سیاه دودی را به زحمت قابل رویت میساخت . یکی از بچه ها تخم مرغ نیم خورده بدهان خوابش برده بود نیمه تخم از حلقه لبانش بیرون زده و با نفسهای درازش خـُرناس میکشید. نمیدانم ما به درماندگی او یا به فلاکت خود مان میخندیدیم که یکبار دروازه سنگین از عقب باز شد و روی محور خشکش چرخید. نور چراغ دستی از درز درنیمه باز بدرون زد طوری که ما هیچ چیزی را دیده نتوانستیم و بلافاصله صدای مهیب فیر یک مرمی دود های پنجاه ساله را روی مان ریخت.

-         تکان نخورین!

افسر نظامی قدمی به جلو ماند پایش در غار بادکش تنور فرو رفت و برو افتید. همانگونه خوابیده بسوی ما نشانه گرفت وتکرار کرد که کسی تکان نخورد وبا فریادی بلند تر با مخابره اش به بیرون پیام داد. سربازان سررسیدند و ما دستگیر شدیم. هر نفر به قیادت یک سر باز جلو در بیرونی تندور خانه صف شدیم این صف شدن ها دیگر تکرار شد و تکرار شد و هر بار بر عقده حقارتهای ما گره تازه بست. بارها و بارها در عقب ماموریتهای پولیس و درمحکمه سیه چشمه و چالدران و در امور اتباع خارجه ماکو و بلاخره در اردو گاه مرگ آوارگان افغان( تل سیاه).

تل سیاه گوشه ای ازبیابان وسیع و خشکیست که در چنبره ای از سیمهای خاردار محصور گردیده و ترکیب متجانس از خشونتهای انسان و طبیعت را با هم آمیخته است. بیابان تل سیاه برهوت تفتیده ایست که با سیمهای خاردار، میله های آهنین، دیوارهای پرخون، حجره های تـنگ و تاریکش از سالها شاهد روز مرگی ملتی بوده است که انسانهای سر گردان آن بیشترین آوارگان قرن بیستم را تشکیل میدهند. تل سیاه با آن فضای پرعفن وخفن و با آن شلاق و چماقش خاموشی مرده و سنگینی را تحمیل میکند که بیشتربه سکوت رنج خانه اموات میماند تا به یک کمپ پر جوش مهاجرین. تل سیاه قبرستان انسانهایست که هنوز نفس میکشند، راه میروند، دوست میدارند، کینه میورزند اما زنده نیستند و شاید سالها قبل مرده باشند. متولیان تل سیاه ما را نرسیده به آن از همسفران هندی، بنگالی و پاکستانی ما جدا ساختند.

-         من به پاسبان که خود راننده هم بود اعتراض کردم.

-         مگراهل افغانستان نیستید؟

-         هستیم .

-         از میل 45 رد مرز میشید و بایست هفته ای در تل سیاه بمانید.

-         ما چه جرمی فراتر از دیگران داشته ایم که ...

-         حرفم را برید: "چه جرمی بالاتر ازین هست که شما افغان هستید و دیگران نه".

یکی از بچه ها بر افروخته شد و فریاد کشید:

-         شما ما افغانها را چه فکر کرده اید اگر روزگار ما بالای شما میامد . . . خود را هم جمع کرده نمیتوانستید.

 یکبار دیدیم که سر پاسبان اوقاتش تلخ:

-         "خوب که اینطور".

 بعد گوشه ای از لب بالا یی اش را دندان گرفت و دستی بر سبیلش مالید و ادامه داد.

-         "ما فکری نمیکنیم ، اما داریم میبینیم که شما افاغنه مردمی بی صاحبی هستین. اداره و کنترول تان به دست هیچکی نیست. مردم بی هویتی هستین. شناسنامه و گذرنامه ندارین. اما درهمه دنیا مثل خونه خود تون ول میگردین. هر جا قاچاق باشد افغانیست و هرجا افغانی باشد قاچاق هم هست. همین!"

* * * *

هفتهء بعد درتل سیاه بودیم. مامور موظف قبرهای هموطنان ما را به ما نشان داد و گفت که "مادران شما در افغانستان منتظر است شما نبایست کاری کنین که مثل آنان زیر این ریگستان بخوابین ، مطیع و آرام باشید".

عصمت عارف و ارشاد احمد حالا شاید در خانه های شان بودند. من به یاد قصه های ارشاد احمد افتادم که میگفت: پاکستان نخستین قدرت اتومی جهان اسلام است و نظرات عصمت عارف. اومیگفت  در بنگلادیش جنگ نیست و نفوس ما بیشتر از 15 کرور است.

قسمتی از خاطرات:

. . . از روز هاییکه درهمان قریه (باشکند)بودم هر لحظه شعر"داروگ" نیما یوشیج سر زبانم میچرخید.نمیدانم آیا این یک شگون نحس بود یا یک پیغام قبلی. وقتی در جمع هم دو سه نفری زمزمه میکردیم:

 

"خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه

...

چون دل یاران که در هجران یاران

قاصد روزان ابری داروگ کی میرسد باران"

 

این آیا یک مقدمه بسیار واضح از انجام راهی که در پیش داشتیم نبود یا من حالا چنین میپندارم. این پندار اگر زاده هراس و وسواس حالت ظاهر من باشد چندان اهمیت ندارد. آدم در زندان مسایل بسیاری را با خود به تحلیل مینشیند تعداد زیادی از اینها اصلاً به این رویداد های تلخ روزمره مربوط نیستند. اما این شعر، این شعر را نیما دقیقاً برای ما سروده بود. که هنوزسرانجام کار ها را به نهایت نیک رسیدن باران، رحمت و بهار پیوند میزند.

...

اینکه آیا چه وقت آن باران بر این سرزمین تفتیده و بلا دیده ما خواهد بارید، رملیست که مهره های آن را بقه ها می اندازند؟ اما، ماهمیشه بقه ها را در کنار جویبار ها و آنهم فقط درفصل بهارمیدیدیم نه درین زمستان سیا غربت که اکنون سال ها و روز هاست که هردو (بهار و بقه) را از ما باز گرفته اند. آیا این قانون طبیعت تا ابد مصداق سرنوشت ما خواهد بود. پیک خوشبختی ما را ای قاصد گمنام کی خواهی آورد!!!. . .