Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

شروع قصه


آفت مرگ

ناگهان آتشی تیز همچون برقی درعرض جاده جهید و جلو چشمانم تاریک گشت. یک باره وبسرعت درده ده سال گذر زمان چهره مردی را دیدم که دانه های عرق جبین او با قطرات خون تازه اش می‌آمیخت و بر زخم های چرکین تاریخ فرو می‌غلتید. مرد در آفتاب نیمه روز ارزگان بر زمینه‌ی خشن مقدراتش بیل می‌زد. تیغه جلادار بیل‌اش ردیفی از شیارهای کهنه را تازه می‌ساخت و من درآن سیاهی فرو خورده‌ی خاک طعم دود وباروت را با چاشنی گونه های قدیم و جدید مرگ مزمزه می‌کردم. مرد در پهنه متوالی گذشته ها و درزیر آفتاب نیمه روز ارزگان بیل می‌زد اما دهن بازاو که بطرزغریبی خستگی و خنده را درهم می‌آمیخت از پس سالهای رفته دوباره نمایان شده بود. خندۀ دردها و خستگی تاریخ در پژواک انفجار گم گشت ومن دهن باز او را دیدم که بجای آن دو چشمان کوچک ومضطرب، نگران نگاه‌هایم بود.

دود و خاک همچون شبح سیاه در هوا قد برافراشت، حفره ای هولناک در دل جاده دهن باز کرد و زندگی آدم‌های زیادی را بلعید. در کشمکش میان مرگ و زندگی منگ ومبهوت شده بودم. همه چیز به یکباره و به سرعت فرو ریخت و نظم نیم بند اجتماع را مختل ساخت.

ادامه مطلب ...