کابل شهر پر جلال و جبروت نیست. اما ویرانه های آن همچنان پر غرور و با متانت استاده اند. درین میان قصر دارالامان هیچ چیزی از شکوه گذشته اش کم ندارد. این بنا قریب به یک قرن است که سر گذشت ما را نظاره کرده است. از گذشته های دور چیزی نمیگویم، شاید خاکهای حومه این قصر با خون، گوشت، پوست و استخوان مردان بیشماری عجین گشته باشد. آنها چه پر شور و با هیجان در آتش داغ نبرد ها خاک میگشتند. اکنون نیز جنگ همچنان ادامه دارد امادَور، دَور دیگریست. دارالامان این بار صحنه را به گونه دیگری تماشا دارد. معرکه داغتر از آنزمان است و نبرد شاید جانسوز تر از هر دوره دیگر.
مدتهاست که همه روزه از کنار این قصر زخمی رفت و آمد دارم و سالهاست که میبینیم انسانهای زیادی پای دیوار های این عمارتها جان داده اند. دیروز با دود، آتش و آهن داغ امروز با سکوت، استئصال و درماندگی. "زنی با دو کودکش از فرط گرسنگی در گوشه ای این قصر مرده بودند." آنها بیصدا و خاموش پای دیوار های عظیم یادگار عصر استقلال جان سپردند.




