ازاین خون
در غروب که آسمان رنگ میباخت و کَم کَمَک به سرخی و سیاهی میگرایید، شهر را هاله ای از گرد و غبار پیچانده بود، شام که شده بود هنوز هاوانی در دل کوچه می نشست و ستونی از دود و خاک به هوا برمیخواست.
تاریکی که سر رسید انفجاری بزرگ ساحه وسیعی را لرزاند.
جوان در گوشه شهر که ظاهراً آرام می نمود کوشید روی بسترش نیم خیز شود.
کسی از بازویش گرفت:
- آرام باشین.
جوان به زحمت سر و گردن بنداژ پیچش را دور داد. باد در سینه جمع کرد و گفت:
- مثل همو روز.
و هوا را پس داد.
تا پای سنگینش را کشید خواست به پهلو دراز کشد که شنید:
- مثل همیشه.
و جوان کج ماند:
- همیشه!... چرا همیشه؟
- همیشه امیتو بوده دیگه.
جوان آرام خوابید و گفت:
- ولی همیشه ایتو نخواد ماند.
و جواب شنید:
-خدا میداند.
جوان به چُرت رفت، یک چُرت بی پایان. از سه هفته میشد که اینجا انتقالش داده بودند. از روزهای اول چیزی بیاد نداشت. فقط چند وقت که تیر شد مثل خودش، ده ها تن دیگر دید- هر روز چندین نفر- مثل اینکه در حمام خون غسل کرده باشند. هرکس یک جایش دَنگی شده بود و حال خودش بدتر از همه. گونه راستش بطرز وحشتناکی لوچ شده و چند کوک که زیر زنخ خورده بود لب زیرینش را کمی کش میدادو این به کمک چشمان ریز و تنگش چنان مینمایاند که انگار سالها قبل خنده تلخی بر چهره او جان باخته باشد. از همه بد تر پای راستش از دو جا شکسته و عضله بزرگ رانش را آهن پارهء داغی قطع کرده بود.
"یاد توره سر کوچه، سموچهای نمناک و پشت بوجیهای خاک، خون در رگهایش می دواند. خودش را سبک می دید، می خواست از روی تخت بپرد اما پایش در سنگ بود. بازویش بی حرکت و سرش بد تر از همه، مثل یک مرده تماماً بین تکه ها، رنگ و بیرنگ عینهو کفن خونین.
از شرارت یک آتش آنروز اینگونه شد، با بغض یک انفجار آنشب به خواب رفت و در اضطراب یک انفجار در صبح ناگهان از خواب پرید.
- چه گپ اس؟
کسی چیغ کشید:
- راکت ... راکت آمده.
زنی بچه اش را از روی تخت بغل زد:
- خدایا دَ شفاخانه ام امان نداریم.
دیگری مثل یک گنگ که تازه به گپ آمده باشد:
- دَ مسجد که آب نماند دَ اینجه جان چه ...
و جوان به شدت لرزید. خواست بر خیزد ولی یارای بر خواستن نداشت. دلش تنگ شد. دست بُرد مچوک آهنی را از کنار تخت گرفت، زیر چاله اش قرار داد زور زد چیزی نشد، به اطرافش نگریست، فقط چند نفر مثل خودش مانده بودند. بار دیگر تقلا کرد. پای راستش مثل سرب سنگین و بی حرکت بود. غضب آلود عصا را بر داشت بادست چپ روی سرش بلند برد. هُــــو کشید و با شدت تمام روی تخت بر پایش کوفت. غَلتی زد و از تخت به زیر افتید.
ساعتی بعد، دستی بر پیشانی اش مثل اینکه اورا از خواب عمیق بیدار نمود. با حالتی از بُهت و نا باوری فریاد خفیفی کشید:
- اوه... بابه. شمو ... اینجه خطرناک اس.
پیر مرد ریش انبوهش را دست مالید، چشمان نافذش را در آنسوی پنجره بر افق دور دست دوخت و دستی دوباره بر صورت جوان کشید. جوان در پیچ تخیلاتش به آنچه که همیشه اندیشیده بود برخورد و ملتمسانه گفت:
- بابه ما قول داشتیم.
پیر جواب داد:
ما همه داریم، ای پیمان همیشگی اس تو حتماً جور میشی.
جوان گفت
- نی اونجه ره میگم. وبا دست شمال غرب شهر را اشاره کرد.
پیر از زیر ابروان پر پشت به همراهانش دید.
- قول چه؟
جوان شمرده شمرده گفت:
- که هیچکس نبرایه، مثل صادق زخمی که شد تا بیست و چار ساعت امونجه زنده بود تا که...
پیر گپ اورا قطع کرد.
- تو هم نبرآمدی، دیگرا توره آوردن.
جوان تا کید آمیز گفت:
- مگم آلی.
پیر مرد شانه های مردانه اش را پایین کرد. با دودست به تخت تکیه داد، سرش بالای چهره جوان. کمی مکث نمود شاید زیر لب چیزی گفت. سپس پیشانی جوان را از لای تکه های خونین بوسید و جوان دست اورا روی زخم لبانش گذاشت.
هیچکس چیزی نگفت. همه آرام حتی پیر مرد بیصدا بر خواست و جانب تخت دیگر روی کرد. این بار صدایی که بیشتر به یک ضجه میماند اورا بر پای داشت:
- بابه... آلی.
- آلی چه...؟
- ایناره بوگین سنگ پایمه بشکنن.
همه متوجه این صحبت بودند ولی هیچکس ندید که پیر مرد با این گپ جوان با شف آستین بلند پشمینش آب از دیده بر گرفت و زود گفت:
- آتیمه همت بلند داشته باشین. تو حتماً جور میشی. ای راه از دویدن نیسته.
جوان چیزی نگفت، احساس کرد در فراراه یک سفر دور و دراز در عقب یک قافله عظیم جا مانده است. رشته هایی از رنج یک محرومیت درون سینه اش تاب خورد، پیچید و پیچید و هر بار گره تازه ای بر قلبش بست.
* * *
پسینگاه روز از سال دیگر و در شهر دیگر بود. مرموزترین زمزمه ها از هر گوشه شنیده میشد. شهر از همهمه ای مردم حالت گنگی داشت. دیوار ها گویی ساعت بعد می لمیدند. و کوچه ها در اندوه سنگین این انتظار را میرساندند. درین حال در گوشه شهر جمعیتی انبوه در جوش هم موج میزدند. جمعیتی از چهره های افسرده و غضبناک. زیرا هر که تازه میرسید خراش که در دل داشت سوزن هم بر ناخن میکرد.
- چــــرا؟
یکی گفت:
- پیر در بند است.
دیگری موقرانه صدا زد:
- بی خیال باش طومار رهایی شه کت خونیم شصت میکنیم.
و سومی فریاد کشید:
-قول وقرار ما میثاق خون اس... ای سند همرای خون مُهر میشه.
و جوانی رنگ پریده که داغ زخمهای عمیق بر چهره داشت متشنج و بر افروخته دو سه بار سنجاق را به ناخنش فرو کرد- که خون نبرامد- گویی اصلاً در بدن خون نداشت. بهت زده شد. به جمعیت دید، هر لحظه بر تعدادش افزوده میگشت. خواست اینرا بلند بلند برای مردم بگویید اما نتوانست. هر آوازی در لابلای موج عظیم فریاد ها گم میشد. ازخودش نفرت کرد. نسبت به خونش کینه گرفت. مصمم شد که به بلندیی بخزد و قساوت خونش را به همه فاش کند. اینرا هم نتوانست. پای راستش فلج بود.
باد پارچه های سبز و سفید را در هوا تکان میداد. گرد وخاک هوا را انباشته بود. جمعیت قرار نداشت. مثل آب درون ظرف که تکان میخورد و در خود لپه میزد. تن ها بهم فشرده و سینه ها سنگین مینمودند. ایام تنگی فرامیرسید و لحظه ها باریک شده میرفت. شعار ها، پلاکارتها و عکس ها بالای سر مردم- در هوا- تکان میخوردند. دست ها و مشت ها به دنبال آن مثل یک موج بالا و پایین میشدند. چشم ها مثل اینکه در آن بالاو در دورترین نقطه همه یک چیز را میدیدند.
درینحال باد شدیدتر و دیوانه وار وزید، یکبار قاب عکسی از دسته بلندش کنده شد. همگی مثل یک پیکر بزرگ لرزیدند و به شدت. عکس در هوا چند بار تاب خورد پایین آمد ولی نه به زمین که در صف متراکم جمعیت روی دوش جوان قرار گرفت. جوان که مفلوج بود در سکوتش مثل یک ماتم زده نالید. همه نالیدند. یکی شوکه شد در هوا پرید و به زمین خورد و دیگر هرگز بلند نشد، دیگری گفت آه و همانگونه جان داد و در گوشه کنار میان جمعیت یک پیر زن چند بار که هِق زد آخر سر چیغ کشید و ماند.
آسمان را ابر سیاه در بر گرفته بود. در بیشه ها بیداد بود. بیدادی از خس و خاشاک در دست باد سر گردان و درینجا جمعیت توفنده و موج خیز میخروشید. تودهء انبوه مثل یک جریان به پیش میخزید. روی جاده سیل از آدم ها به راه افتاده بودند. دل ها شور میزد گویی خون تازه ای در عروق میدواند.
و همینگونه بود که جوان یکباره متوجه شد، دید.
از انگشتانش خون میچکید.
جتکه خورد. دستش را بلند برد. قدمی به جلو گذاشت، پایش را نیز سبک دید. چند گام بلندتر برداشت. مطمین که شد مقاوم و استوار سینه پهنش را پیشاپیش جمعیت کشاند. همه بر دوشها بار میکشیدند.
او نیز هنگامیکه بازوان ستبرش را زیر تابوت لنگرداد، از آنسوی زمان، از روز های رفته و از لابلای کابوسهای وحشتناک دوران افسردگی و بیماری اش آوای یک پیر را که دیگر ملکوتی مینمود، شنید:
"آتیمه همت بلند داشته باشین. تو حتماً جور میشی. ای راه از دویدن نیسته."



