مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

"توهم رهبری قومی" نوشته آقای یاسین رسولی بهانه نگارش این یادداشت را بدستم داد. هر چند نویسنده "بهار عاطفه ها و زمستان عقلانیت" آقای سخیداد هاتف در "در باب یک توهم" به پاسخ گونه ای براین نقد پرداخته بود اما به نظر میرسد نقد آقای رسولی ضمن آنکه به تعبیر آقای هاتف "شرح نارسایی" از مقوله رهبری قومی ارائه داده بود در یک تقابل معاندانه و مشحون از برداشت ایشان از یک مقطع خاص تاریخی به نتیجه ناثوابی از روابط سه سویه هزاره ها، رهبر قومی و دولت دست یافته است.

این قلم را ایمان برانست که نقد روشمندانه مبتنی بر اصل خرد ورزی سیاسی و بسط تفکر هماهنگ میتواند بیشتر رهگشا باشد تا تعبیر "توهم" یا حتی "فاجعه" بر واقعیت رهبری قومی در جامعه قبیلوی ما.

افغانستان کشوریست با اقوام مختلف و هزاره ها یکی از آنان.

 اساساً آیا پیشینه شکل گیری زعامت قومی هزاره ها چگونه بوده است و رهبری قومی اکنون چی فرایندی است.

در یک نگاه گذرا بر تاریخ معاصر میبینیم که خواستگاه رهبری قومی هزاره ها مدام بستری بوده است نا هموار که جذبه ولایت خان و خدا در چهره ملک و ملا و با سلاح قمچین و قبا همواره عاقبتش را غمبار و سرنوشتش را تکرار کرده است.  این روال حدود یک قرن زمان برده است و طی این مدت نه تنها زعامت کاریزماتیک (رهبری قومی) مجال کمال نیافته که در عوض پروژه دستگاه حاکم (نخبگان مذهب قبیلوی) آهنگ رشد یافت. (نخبگان مذهب قبیلوی) همزاد استبداد اند و همکاسه سردار که نقدینگی خدمت شان خرج فتوحات و دره گشایی های امرا و سرداران بوده است و این همه در یک تعامل و تبانی دو جانبه نه صرفاً به قصد تمکین وخضوع برسریر السلطنه سلطان الرعایا بلکه تثبیت (نخبگان مذهب قبیلوی) در صولت قدیسان برتر در میان عوام نیز بوده است.  حاکمیت مرکزی آنروزگار با عدم پایه های وسیع مردمی ناگزیر از توصل به شگرد های دهشتزای قرون وسطایی بود این امر بر رونق بازار این تعامل بیشتر از پیش می افزود. بازاریکه به سیه چال انداختن، واسکت بری کردن، زبان بریدن، کره چشم را کشیدن و باخاک چونه پر کردن، به توپ بستن، تابه داغ بر گردن بریده نهادن، به اسپ بستن و شق کردن آدم ها امتعه پر خریدار روزش بود که هزاران دلال داشت و یک خریدار: "سلطان نخبگان مذهب قبیلوی".

(نخبگان مذهب قبیلوی) با تکیه برباور های کورو تعمیم یافته مذهبی با هر انگیزهء فرامذهبی که عرفی شدن سیاست را در پی داشت مجادله میکردند و هرصدایی که از زعامت عام آواز سرمیداد با سعی تمام در نطفه خفه میشد.زیرا (نخبگان مذهب قبیلوی) تنها وارثان بلا فصل تدبیر امور عوام الناس و تیکه داران ابدی مذهبی بودندکه در قاموس شریعتش هر نیک و بدی پاداش اخروی! داشت و دنیا مزرعه ای بود برای آخرت که خانه هر مرد موءمن باید چهل روز زودتر در آن خراب میشد.

 در چنین حال و هوایی گاه گزینه های دیگری بمثابه انگیزه های نهادین در جهت بلوغ زعامت جمعی سربر میداشت و درین میان قوم محوری از ابتدایی ترین این انگیزه ها بودکه  که سالها طول کشید تا چاشنی هایی از آیدیالوژی های وارداتی را نیز با خود توأم سازد. این را بخاطری میگویم که بستر هر حرکتی درین کشور قومی بوده است و بیشترین تلاش ها با پیروی از آیدیالوژیهای مطرح و غالب زمان، هر وقت که در افغانستان رسیدند قالب قومی خوردند که انشعاب احزاب خلق و پر چم مشت نمونه خرواراند. این گرایش ویژگی بارز جامعه ماست که بازتابهای پر رنگ آن از گذشته های دورتا امروز ادامه دارد. دیروز اگر بداعت علامه اقبال و تجربه تاریخ حتی ملقب به "قلب آسیا" مان ساخت از همین بابت بود. و امروز نیز تأکید سناتور امریکایی بر تأمین منافع ایالات متحده از کانال اکثریت قومی که(نخبگان مذهب قبیلوی) را در دامن پرورده اند نیز از همین بابت است. پس حساب و کتاب دیگران و اتخاذ سیاست های آنان در ارتباط با کشور ما بطور حتم برین مبنا ست که از قراءت های روشن فکر مأبانه ما که شاخصهء بارزش در اولین وهله نفی رهبری قومی میباشد فرسنگها فاصله دارد.

 راسیسم دوشمن همه است و تا بوده نفرت همگانی را برانگیخته اما در افغانستان تا زمانی که افراد با هویت واحد و دارای حقوق شهروندی مساوی به باور عامه تبدیل نگردند و معیار گزینه های سیاسی، سیاستهای داخلی و عکس آن نه فرد که جمعی از افراد در حلقه (نخبگان مذهب قبیلوی )قرار گیرند، هر رویکردی دیگر جزبرمحور های پویا و بالنده قومی درجامعه قبیلوی افغانستان محکوم به شکست است.زیرا هنوز مبنای روابط اجتماعی حقوقی وسیاسی در حدود و ثغور آموزه های متفاوتی از مذهب گیر کرده است و در بسی موارد هنوز فتاوی(نخبگان مذهب قبیلوی) را تداعی میکند و از جانب دیگر چنانچه تذکر رفت هویت فردی عبارت مهجوریست در بند کتب قطور و بیشتر از آنکه لحاظ شود اغماض میگردد.

پس در برهوتی این چنین و درکشوری مثل افغانستان تنها رشد سالم و هماهنگ مؤلفه های قومیست که شالوده محور های در حال گذار را پی میریزد و رهبری قومی تبلور این امر است. رهبری قومی اما هر چنددر تعارض هم رشته هایی از یک کلاف اند که میروند تا خلعتی بر جسدنیم مرده (نخبگان مذهب قبیلوی) بتنندکه این به هیچوجه پایان امر نیست، نقد این روند استحاله مقوله رهبری را سرعت میبخشد اما نفی آن گره کور دیگری بر عقده های دیرینه میبندد که عمده ترین مانع در راستای پیوند عناصر و ابزار سازنده حرکت ملی است که بلوغ طبیعی زعامت فرا ملیتی و ظهور اقتدار ملی مجرایی جز این نمیتواند داشته باشد.