شروع قصه
آفت مرگ
ناگهان آتشی تیز همچون برقی در تهِ کوچه جهید و جلو چشمانم تاریک گشت.
مردی در آفتاب نیمه روز ارزگان بر زمینهی خشن مقدراتش بیل میزد. تیغه جلادار بیلش ردیفی از شیارها را تازه میساخت و من همراه با او در سیاهی فرو خورده خاک طعم دود وباروت را با چاشنی مرگ های قدیم و جدید مزمزه میکردم. یک بار ده ده سال گذر زمان را دیدم که بسان دانه های عرق جبینش بر زخم های چرکین تاریخ فرو میغلتید. مرد در آفتاب نیمه روز ارزگان بیل میزد واینک دهن بازاو که مدام خستگی و خنده را در هم میامیخت از پس سالهای رفته دوباره نمایان شد. خندهء دردها و خستگی تاریخ در پژواک انفجار گم گشت ومن تنها دهن بازش را دیدم که بجای آن دو چشمان کوچک ومضطرب، نگران نگاه هایم بود.
ادامه مطلب ...